شنا در دریای شبنم

نویسنده: داکتر ثنا نیکپی

چند سال قبل کتاب “مرگ خورشید” را خوانده بودم که از سرگردانی های “کار” فرصت نوشتن در باره آن به من میسر نگردید. به همین سبب خود را مرهون این کتاب و نویسنده آن میدانم. حالا که سرگردانی های “بیکاری” بر روح و روانم بیداد می کنند، کتاب دیگر پروین را که “دریا در شبنم” نام دارد، خواندم .

شنا در دریای شبنم

در باره مجموعه شعری “دریا در شبنم” نوشته ی داکتر پروین پژواک

(1)

نقش رنگ در اشعار پروین پژواک

چند سال قبل کتاب “مرگ خورشید” را خوانده بودم که از سرگردانی های “کار” فرصت نوشتن در باره آن به من میسر نگردید. به همین سبب خود را مرهون این کتاب و نویسنده آن میدانم. حالا که سرگردانی های “بیکاری” بر روح و روانم بیداد می کنند، کتاب دیگر پروین را که “دریا در شبنم” نام دارد، خواندم .
در یکی شب های “کاروان شعر” در همیلتون، داکتر پروین و هژبر شینواری را دیدم که با تواضع معنا داری در صف آخر سالون نشسته بودند. من با استفاده از وقفه به ملاقات آنها شتافتم و یک کتاب دستخط دار (آتوگراف) دیگر در کتابخانه خانگی ام افزوده شد.
رویهمرفته می خواهم بار گران مسوولیتی را که بر دوش دارم سبکتر بسازم و برداشت های خود را چون قطره یی از دریا در باره “دریا در شبنم” بنویسم، تا بخود ثابت کنم که من کتاب خوانده ام و هم اگر از این برداشت ها چیزی براید، آنرا نشر کنم.
گرچه مطالعه این کتاب پشتوانه قوی برای مقالات زیاد را در باره جوانب مختلف این کتاب به من داده است، لاکن در نوشته کنونی تنها به شرح یک موضوع بسیار جالب که نقش رنگ است می پردازم تا ببینیم خانم پژواک با رنگ ها چه می کند؟ دیده شود که بیرنگی های عصر ما چه تاثیر بالای وی انداخته و یا او دنیای رنگین خود را دارد. جالب است که بدانیم خانم پژواک از کدام رنگ ، رنگ می گیرد و با کدام رنگ ناساز است. در باره رنگ و رنگ بازی ، کمرنگی و بیرنگی چطور میاندیشد. قبل از آنکه در رنگ و رنگینی اشعار پروین پژواک دقیق شویم، بهتر خواهد بود که به بازاز رنگ های شاعران دیگر هم سری بزنیم و ببینیم که آنها چه رنگی هستند.

خاقاني بازتاب رنگ درختان را برروی آب تشخیص داده و تشبیه لازم را برایش پیدا می کند:
درختان نارنج را سايه بروی آب
چو در چشم عاشق خط سبز دلبر

صائب رنگ سبز را با این نازکخیالی بیان می کند:
سرو خواهد كرد چون ميناي خالي خون عرق
چون به سير باغ آيد سبز ته گلگون من

صائب در باره رنگ کبود می سراید:
ز سايه روي زمين را كبود مي سازد
ز ناز بس كه نهال قدش گرانبار است

حافظ بدون آنکه از رنگی نام ببرد، با بکاربرد کلماتی که صفت رنگ سرخ را دارند، رنگین ترین شعر را سروده است:
به ياد لعل تو و چشم مست ميگونت
ز جام غم من لعلی كه می خورم خون است
یا :
اين خون كه موج می زند اندر جگر ترا
در كار رنگ و بوی نگاری نمی كنی
ویا:
بدان هوس كه به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد

واکنش بهار سعید در باره رنگ سیاه چنین است:
سیه چادر مرا پنهان ندارد
نمای رو مرا عریان ندارد
چو خورشید ز پشت پرده تابم
سیاهی ها نمی گردد نقابم

صوفی غلام نبی عشقری از رنگ زرد در عجز و بیچاره گی اش بهره برداری می کند تا ترحم و توجه دلدارش را جلب نماید:
چشم مستت گر ببیند چهره زرد مرا
لعل شیرینت نماید چاره درد مرا

علی شاه احمدی عباب رنگ سیاه و تیره را یکسان میداند:
… که قلم به شکوه گیرم ز عجم نویسم ای دوست
خامه ی سیاه بختم ز سپیده دم چه گوید
تو بگو به شام تیره چه رقم نویسم ای دوست…

کریم پیکار پامیر با بکار بردن کلمه “گلرنگ” پیمانه را به رنگ گل تشبیه می کند و با استعمال “بی رنگ” سادگی و بی سرو صدا بودن زندگی را توضیح میدهد:
…دریغا ، پیرما کاکل در ( اینجا ) چنگ می سازد
به هر جا می رود چون بی مناعت از سر سازش
به دشمن هم به یک پیمانه ی گلرنگ می سازد
نخواهد محنتی (پیکار) محنت دیده از مرد م
که با این زنده گی ساده ی بی رنگ می سازد…

عبدالرسول آرزو بر وزن قصیده ناصر خسرو قبادیانی”آزرده ساخت گژدم غربت جگر مرا” می نویسد:
گل شد به ديدگاه نظر نيشتر مرا
افرشته شد چو ديو سيه در نظر مرا
جاي خرد چو نيست در اين دهر بی خرد
نازم جنون كه كرد ز خود بی خبر مرا
خوردم ز بس كه خون جگر در غم وطن
آخر گرفت زردی و درد جگر مرا

آقای آرزو سرانجام به اثر مرض سيروزكبدی در گذشت.

رازق فانی می گوید :
همه جا دکان رنگ است همه رنگ می فروشد
دل من به شیشه سوزد همه سنگ می فروشد

ولی پروین رنگ نمی فروشد.
سیاست های نادرست در افغانستان و جهان، سبز و سرخ را سیاه کرده اند. خدا را شکر که این “تحول” در دنیای اندیشه و تخیل پروین راه نگشوده در اشعار وی رنگ ها به مثابه مفاهیم، سمبول ها، علامه ها و اشاره ها تغزل می آفرینند.
در این نبشته اشعاری را از “دریا در شبنم” برگزیدم که اندیشه ها و تخیلات رنگین شاعر را شناسایی و از زیبایی ها و نازک خیالی های آن حظ ببریم.

دنیای سبز پروین پژواک: زمانیکه “شبنم در دریا” را خواندم، دانستم که پروین پژواک زیبایی ها و ارزشهای معنوی، زیبایی های طبیعت و همه نیکویی ها را سبز می بیند.
زمانیکه کودک بودم، شب ها را در اطراف دیگدان پر قوق “خاله اشرفی” سحر میکردیم که افسانه “شهر سبز” ، “سبزپری و زرد پری” و “شهزاده بهرام” را بشنویم. از همان آوان تصوری از زیبایی ها و رنگ سبز نزد من موجود بود. ولی هرگز نشنیده بودم که عشق هم از کوره راه سبز طلوع می کند و قامت سبز مانند جنگل را داشته باشد.
پروین می سراید:
عشق
بر کوره راه سبز
کرد طلوع
چشمانش دو خورشید
صدایش آواز وحشی دریا
قامتش جنگل
شانه اش کوه
گیسوانش نسیم و عطر باران
من حیران بر او:
کیست؟
او متبسم بر من:
عشق!

در سروده “مجنون” انسان خود رنگ سبز اختیار می کند، گیسوان انبوه و درهمش رنگ سبز دارد و پرنده ها در گیسوانش آشیانه می کنند. در این شعر اگرچه گیسوان کرکتر شعر انبوه، ژولیده و نامرتب است ، باز هم زیباست، زیرا سبز است. قامت خمیده از پیری و خزان زدگی نیست، زیرا مجنون بید است.
اگر تناقص مجنون بید را که مفهوم مردانه است در نظر نگیریم، گیسو زنانه است، “لیلی بید” وجود ندارد. زیرا خانم ها نیاز ندارند که خمیده باشند. مردانگی عاشق در خمیدگی اوست.
“محبت گر همی خواهی بمثل بید مجنون باش
اگرچه رو به بالا میرود سر بر زمین دارد”
مجنون بید
آویخته ام
با جان ریش
گیسوان سبز
انبوه، درهم
بر قامت خمیده خویش
و پرنده های کوچک عاشق
به خیال مجنون بید
در گیسوانم لانه میکنند.

در این جا شاعر نور آفتاب را که رنگ زرد دارد نمی پذیرد و می خواهد که آفتاب سبزرنگ خود راداشته باشد. این تخیل شاعرانه جنبه علمی نیز دارد. هرگانه شعاع آفتاب از جسم شفاف مخروطی شکل بگذرد به هفت رنگ تجزیه میگردد که یکی هم سبز است. برگ های درخت نیز از شعاع آفتاب رنگ می گیرند. پروین پژواک در سطر اخیر می گوید” برگهایم گواه چشمان تو اند.”
گواه
درختی بودم خشکیده و سرد
نگاهت چون آفتابی
(اما نه زرد)
چون آفتاب سبز
برمن جاری گشت
برگ هایم گواه چشمان تو اند.

در سروده “باران” باران تشبیه عاشق است که معشوقه صدای پای عاشقش را به ترنم باران تشبیه می کند و خود را به جنگل و سبز شدن به مفهوم وصلت یار. “تو میایی، چون باران، باران، باران”. چون در اینجا اشاره می رساند که چیزی یا کسی که می آید، باران نیست. او می آید “چون” باران یعنی مانند باران. با آمدن آن موجود باران گونه سبزه ها از خواب بیدار می شوند و کسی هم که در انتظار آمدن است “سبز” می شود. زیرا آب باران در وجود سبز ها می دمد و سرسبزی بار می آورد. تشبیهات زیبایی اند که لذت ها و زیبایی های زیادی در آنها نهفته است.
باران
ترنم باران
در سپیده دم عطر آلود
سبزه ها را از خواب بیدار می کند
ترنم باران
چون صدای پای تست
تو میایی
(میشنوم)
تو میایی
چون باران
باران
باران
و من سبز میگردم
چون جنگل
جنگل
جنگل

“سیزده بدر” سروده ایست کوتاه، زیبایی در این سروده با نوار سبز رنگ پیچانیده شده و تاج از زیبایی لبخند را نیز با آن توأم کرده است که به قله شامخ زیبایی ها رسیده است. خوب است رنگ لبخند را مشخص نکرده است، ورنه لبخند هم سبز می بود و “لعل لب” را نیز “زمرد لب” یا “زمردین لب” می گفتیم و بجای بدخشان از پنجشیر نام می بردیم. تاثیر رنگ را بالای جغرافیه هم امتحان می کردیم. زیرا بازی با رنگ ها تاریخ ما را تغییر داده است. این حرف های شوخی گونه من است. من مطمین هستم که اشعار خانم پژواک در قلمرو عاطفه پرورده شده اند و با احساس و عواطف انسان و زیبایی های طبیعت پیوند ناگسستنی دارد.
سیزده بدر
خیال سبزه تن تو سبز شد
کنار سبزه تنم
و من این دو دست سبز را پیوند میزنم
تا سبز بمانند با هم
لبخند می زنم

در شعر “برگ سبز” برعلاوه کوتاه بودن و زیبایی اش ضرب المثل زیبایی دری در بطنش جا داده شده است. براستی که سرزمین عشق و زیبایی ها طبقه، موقف و رتبه را نمی شناسد. سلطان را درویش می سازد، بدون اینکه به سلطنتش ضرر برسد.
تنها برگی اگر تحفه درویش باشد، ارزش ندارد. ارزش وی در رنگ است. “برگ سبز” از برگ های دیگر متفاوت است. برگ زرد اگر تحفه سلطان هم باشد ارزش ندارد وحتی اگر عوض برگ گل هم باشد رنگ آن مهم است نه جنس و کیفیت آن. گل زرد اگر تحفه عاشقی هم باشد، علامه جدایی است.
برگ سبز
قلب هدیه ایست
که چنان سخاوت بزرگترین سلطان
“برگ سبز تحفه درویش” گفته
تقدیم می شود!

در “نامزدی” انگشت عاشق یا معشوقه رنگ سبز دارد. حلقه نامزدی از نور خورشید است و با انداختن حلقه نامزد یا عاشق اسیر می شود، یعنی مال کسی می شود یا به کسی تعلق می گیرد. ولی برعکس طرف مقابل آزاد می شود. هدف از آزادی شاید آزادای از جدایی باشد و یا شکایت یا کنایه یی از قید و بند های رواجی که عاشق و معشوق نمی توانند قبل از نامزدی با یکدیگر دیدار کنند. در این جا معشوقه عاشق نامزد شده اش را اسیر عشق خود دانسته خود را آزاد میداند که می تواند با عاشقش (نامزدش) دیدو وادید کند. بدون شک او این عاشق را دوست دارد، زیرا انگشتان او را به دیده سبز می بیند. ا ین نوشته ها زیر عنوان “دنیای سبز” ادامه دارد.
همچنان برداشت دیگری نیز می توان از این شعر داشت که نازک خیالی به حدی رسیده است که عاشق یا معشوقه در مقابل نور خورشید که بر انگشتان دلدارش تابیده، آنرا چون حلقه از جانب دیگران پنداشته رشک می برد. او اخطار میدهد که دیگر او را دوست ندارد. بهر صورت از این موضوع میگذریم زیرا بحث ما در باره رنگ است ، نه در باره مفاهیم باطنی شعر.
نامزدی
حلقه یی از نور خورشید
چون تابید
دور شاخ سبز انگشتش
شاد
او را اسیر نمود
و مرا آزاد!

در سروده مختصر “سبزه نام” از عشق ، معشوقه و عاشقی نام برده نمی شود. ولی کسی که نام کسی را در قلبش جا دهد و بعدا آنرا به زبانش جاری کند یعنی او را علنی سازد، بدون شک عاشق یا معشوقه دلباخته است. جاری ساختن نامی در زبان هم کار ساده نیست. ده ها مراسم، دغدغه و فداکاری می خواهد. زمانی که به زبان خود می گوید سبز شدم، سبز بودن عشق است و سبزه عاشق یا معشوقه. در این جا هم رنگ سبز کار بسیار دشوار را به آسانی انجام داده است. ما بخاطری درپذیرش رنگ سبز مشکل نداریم که به آن مفاهیم خاص “پروینی” یا “پژواکی” قایل هستیم. ما به صفت خواننده، “پژواکی” می اندیشیم، تا باشد کار خود را آسان کرده باشیم. زیرا ما در دریایی در حال شنا هستیم که در شبنم جاری است.
سبزه نام
نام تو بر دلم چشمه بود
نام ترا چونان آبی زلال
جاری ساختم
بر جوی خشک زبانم
سبز شدم
نام تو سبزه بود.

اگر از سبز شدن و سبزه بودن بگذریم، تار و پود سروده های “عاشق”، “دل من”، “آزاد” و “افسرده” نیز از برگ سبز و سبزی و سبزه تنیده شده است. چیزی که درینجا نو می نماید، رنگ باختن است. بار اول است که شاعر از زایل شدن رنگ دغدغه دارد.
عاشق
برگ سبز را نباید در سایه نگهداشت
برگ سبز است
و سبزی خود را به آفتاب مدیون
برگ در سایه رنگ می بازد…

دل من
دل من سرزمین کوچکیست
که با آبادی یک خانه سپید
شهر میگردد
که با یک برگ سبز تحفه درویش
سبز می شود
که با شگفتن یک گل
بهار میگردد.

آزاد
سبزه های بسیاری را لگد نموده بودم
اما سبزه ء تن تو
در برابرم ایستاده گشت و چنار شد.
هر که ایستاده گشت زیر پا نشد
و هر که خم شد
آزادی از جهان کم شد.

افسرده
تا گفتی به من ضرورت نداری
تهی شدم
به وسعت دشتی خشک
از سبز
از آب
و از هر آنچه که عطری از حیات دارد…
ضرورتی اگر نباشد زمین را به آفتاب
آفتاب خواهد افسرد!

دنیای رنگارنگ پروین پژواک: در اشعار پروین پژواک رنگ سبز با تناسب رنگ های دیگر بازهم همان ارزش را دارد. یعنی باز هم رنگ سازنده، زیبا و عشق است. مثلا : در سروده “سوغات” رنگ باران که چیز سازنده و حیاتبخش است، سبز است، “بقچه خواب های سبز” که مرادش شاید سبزه و می تواند تشبیه یی برای حیات و زندگی و عشق هم باشد، نیز رنگ سبز دارد. در فرد اخیر کاربرد رنگ های “سرخ و سبز” متضاد نیستند. هدف از سرخ می تواندرنگ گل یا میوه یا گل گلبرگ باشد که در ترکیب رنگ گل، سرخ و سبز دو رنگ ترکیبی و مکمل یکدیگرند.
سوغات
من چون علف به بوی باران سبز می شوم
ای مسافری که برایم بقچهء خواب های سبز سوغات آورده ای
تو عطر باران داری
تو نشانی از دیار بهاران داری
ورنه من چنین خواب باغ های سرخ و سبز نمی دیدم!

در شعر “برای خواهرم” سبز همان سبز، ولی رنگ زرد متناقض و متضاد آن می باشد. “که برگهای دلم یکایک از دوری تو زرد میگردند.” رنگ زرد بنابر دلایل فزیکی نور بیشتر را انعکاس میدهد که تخریش کننده است. در شعر فارسی رنگ زرد علامه ناامیدی، بیهودگی، تنهایی و انزوا و خزان زدگی است. در شعر پروین پژواک رنگ زرد مفهوم دقیق خزان را میدهد که در نبود بهار و در مقابل رنگ سبز بکار برده می شود.
در کانادا رنگ کاغذ تکت های جریمه ترافیک زرد است که بسیار ناگوار است. در اشارات ترفیکی رنگ زرد پایان چراغ سبز و آغاز چراغ سرخ است.
برای خواهرم
ای آفتاب سبز
ای چشم بهاری
با اشعه ء همه مهر و زیبایی
کجایی؟
که برگهای دلم یکایک از دوری تو زرد میگردند
ای که آفتاب های همه عالم
در برابر آفتاب چشمانت سرد میگردند!

همچنان در سروده های “میخک سرخ” و “خاطره های سبز” جایگاه رنگ زرد در رنگستان پروین پژواک روشنتر می شود. وقتیکه گل های زرد، گل های درد باشند و باید بریزند، هرگاه گل های زرد دوباره سبز شوند، خاطره های زرد گذشته شان هم دردناک است.
میخک سرخ
بگذار میخک سرخ گل عشق باشد
بگذار گل های سرخ باغ
بشگفند
بخندند
ولی ای گلهای زرد
گلهای زرد
گلهای زرد باغ
بیایید ما با هم بگرییم
ما با هم بریزیم
گلهای زرد
گلهای درد…

خاطره های سبز
باران بارید
خاطره های زرد
سبز شدند.
آه چگونه از یاد برده بودم؟
چگونه از یاد برده بودم؟
تا بار دیگر هم از یاد ببرم!
سبز
اما چه دردناک!
همه میدانند که من زرد شده بودم
و این سبزی
جز یادی از آن بهار سبز نیست!

به همین ترتیب در سروده “بی پایان” موقعیت رنگ زرد باز هم روشنتر میگردد. “هر بار که چون برگ زردی از کفت میریزم، با خویش میگریم، تمام شد”. زردی یعنی ریختن، گریستن و تمام شدن. ولی رنگ سرخ لاله در این شعر تا جای و مقام رنگ سبز رسیده است که روییدن، خندیدن و آغازیدن را در پی دارد.
بی پایان
بی پایان من!
هر بار که چون برگی زرد از کفت میریزم
با خویش میگریم
تمام شد
و هر بار که چون لاله ای سرخ از دامانت میرویم
میخندم
هنوز در آغازم!

در اشعار “پنجره سبز”، “گذشت” و “دزدی” سبز باز هم جایگاه اول را دارد. این سو و آنسوی پنجره سبز است و تن شاعر نیز سبز است. رنگ قلب که رنگ غروب را گرفته سرخ است. ولی رنگ سرخ با سبز نمی آمیزد، زیرا رنگ غروب است. رنگ های سیاه، سپید و کبود نیز هر کدام در مخالفت با سبز قرار دارند. پرنده سیاه چشم با بال های سپیدش بهار را می رباید و درخت را یخ می زند و کبود می شود. در اخیر این شعر اثری از رنگ سبز دیده نمی شود. یعنی ختم تراژیک دارد.
پنجره سبز
این سوی پنجره سبز
جریبن سرخ میان گلدان تنگ
عطر می پاشد
آن سوی پنجره سبز
برف سفید افسرده می بارد
دلتنگ بهارم
و دانم بهار
بر پنجره سبز من
وسوسه شگفتن میکارد.

گذشت
گرچه تن سبز مرا
تو هدیه نمودی به خزان
تو نمودی زرد
گرچه قلب مرا
تو دادی به غروب
تو نمودی سرخ
گرچه دستان مرا
تو نمودی رها با باد
تو نمودی سرد
ولی بگذار
بگذار
نام تو نام بهار باشد…

دزدی
ترا ای بهار سبز
پرنده سیاه چشمی
از من ربود
بر بال های سپید خود نشانده
و پر گشود
خزان رسیده درخت را فریاد چه سود؟
برگ برگ یخ زدم خموش و کبود!

چند نمونه دیگر از اشعار پروین پژواک که از رنگ به صفت سمبول و تشبیه استفاده شده است:

سیب پخته
دلتنگم و سخنی کافیست
تا به گریه بیفتم
تبی زرد سبزی تنم را سرخ میگرداند
عطری در فضاست
سیب ها پخته شده اند
سیب ها پخته شده اند
و هیچ پسری شیطان
از کتاره بلند باغ
به اینسو نمیپرد
تا سیب را چیند…

شال رهگذر
خزان در دست های شوریده چنار
تلاوتگر آیه های رنگ بود
برگ پنجه های سبز زودباور
به امید باغ های سرخ و سبزتر
از بند های سرد درخت می رمیدند
و به باد رهگذر
شال پاره پارهء رنگ رنگ
می بخشیدند…

هشدار
این موی سفید در شب گیسوان من
چون آن برگ زرد
در چهره ء سبز درخت
هشداری از خزان دارد.

سپیده دم
دستهایت سپیده دمیست
که تا بر کشتزار تن من طلوع میکند
تیره گی و درد میرود از یاد
ایکاش در دستان منهم دارویی بود
تا بیماری را چون برگی زرد
از شاخسار سبز وجودت میداد برباد…

هجران
در نگاه تو دریاچه های سبز جاریست
مرا سبز کن
مرا آب ده
مرا مگذار تشنه بمیرم
نگاه من ماهی زرد دریاچه های تو است.

(2)

محرومیت ، ترس و تقییه
در اشعار پروین پژواک

با نشر مقاله های دوم، سوم و چهرم در باره “دریا در شبنم” یک بار دیگر می خواهم یادآور شوم که برداشت ها، مثال ها، فاکت ها و استدلال های من در این نوشته ها مربوط به خودم بوده و مسوولیت آن هم به عهده من میباشد. همچنان همه تعبیر و تفسیر های من شاید همیشه با پیام نویسنده سازگار نباشد که آنها هم برداشت من بوده و حتمی نیست که آنها را به حیث پیام نویسنده پذیرفت. .
موضوع بسیار مهم دیگر این است که نویسنده بخاطر بیان احساس ، درد، بازتاب زیبایی ها و زشتی های پیامش کرکتر و شخصیت می آفریند که حتمی نیست کرکتر داستان یا شعر را شخصیت نویسنده آن تلقی کرد و یا عمل یا خاصیت کرکتر ها را به نویسنده آن نسبت داد.

1. محرومیت
بیان محرومیت یکی از شاخص های شعر زنان افغان است.
قیودات عقیدتی و رواجی، فقدان عدالت اجتماعی و استبداد جنسی در پوشش عقاید و باور ها، زن افغان را در همه عرصه های زندگی محروم نگهداشته و زمینه های تبارز احساسات و عواطف آنها را محدود و ناممکن می سازد. این خصوصیت در شعر همه شاعر زنان افغان دیده می شود که در اشعار پروین پژواک نیز مظاهری از فریاد های اعتراض از محرومیت وجود دارد. پروین در سروده “دوچشمه” بکاربرد کلمه “دوست” را بجای دلبر، دلداده، عاشق ترجیح میدهد. طبعا کسی که به دیگری گل لبخند را هدیه کند عاشق یا معشوقه یا مادر است. در این شعر معشوقه که گل لبخند را هدیه گرفته، یکجا با آن از جدایی عاشق نیز اشک می ریزد. واضح است که وصلت عاشق به آسانی برایش میسر نبوده است و او در محرومیت و فراق قرار دارد. شدت محرومیت تا حدی است که معشوقه در رویای خواب به معاشقه میپردازد و باز هم بیم دارد که مبادا از این مزیت هم محروم گردد. ازینرو از عاشقش تمنا می کند: ” ای مهربان در خواب ها از آن من باش.”
بکاربرد کلمات “دوست” و مهربان” نوحی تقییه است که در پارگراف های بعدی به آن بر میگردیم. گرچه دوست متواند مفهوم مادر، پدر، فرزند و رفیق را نیز افاده کند.
دو چشمه
ای مهربان
که همواره به لبان من گل لبخند هدیه میداری
آیا میدانی
که به من دو چشمه نیز بخشیده ای!
من نیمه شبها با اشک خود
گل لبخند ترا پنهانی آب میدهم
من نام ترا همه شبها به خواب میدهم
ای مهربان
در خوابها از آن من باش!

در سروده “خاموش” زبان اسیر لبان خاموشی میگردند. لب بدون علت به خاموشی نمی گراید. فشاری ، تهدیدی، جبری است که لب را می بندد و در عقب این فشار و جبر منفعتی، دلچسپی و خواستی نهفته است.
منافع عده یی یا گروهی منفعتجو در محرومیت مردم تامین می گردد. آنها محدویت و محرومیت می آفرینند و بخاطر تطبیق بی چون و چرا به محرومیت های که خود آفریده اند، رنگ و بوی تقدیس را میدهند. در نتیجه لب و دهان را که خدا برای بیان عواطف درونی و بخاطر سخن گفتن آفریده لاک و مهر کرده و افراد سرکش را به آسانی تکفیر می نمایند. یعنی تقدیس ها فقط بخاطر تکفیر بوجود می آیند. به گفته پروین پژواک تا “این زمزمه بدست باد نرسد”. به دست باد نرسیدن به مفهوم پخش نشدن و مخفی نگهداشتن عشق است. زیرا در جامعه یی که معشوقه یا عاشق زندگی می کند عشق گناه است و مناسبات فردی دو انسان توسط دیگران تنظیم میگردد.
خاموش
نام نو ورد زبان منست
اما زبان
اسیر لبان خاموشیست
که نمیگذارد
این زمزمه بدست باد رسد

سروده “ممنوع” تبارز آشکار محرومیت در شعر زن افغان است.
“کور نیستم ولی نمی بینم” ، کنایة تلخی است که از جانب معشوقه درد رسیده از فراق عاشقش به نحو اعتراض آمیز بیان می شود. “نمی بینم” به مفهوم نمی توانم ، “حق” ندارم و محروم هستم می باشد. زیرا مناسبات مسلط بر جامعه او را محروم ساخته و حق دیدن و دیدار و وصلت عزیزش را از وی گرفته است. در جمله اخیر شاعر مشکل “کورنبودن”و “ندیدن”، را بطور روشن بیان کرده می گوید: “که حق دیدن را ندارم.” شاعر مجبور نیست که به تفصیل بگوید که چرا حق ندارد، کی او را از حقش محروم کرده و چرا؟
ولی خواننده شعر می تواند درک نماید که چرا کرکتر این شعر در حالیکه چشم دارد، نمی تواند ببیند.
عنوان شعر “ممنوع” به خواننده می رساند که دیدن عاشق یا معشوقه ممنوع است. باید دانست که “ممنوع” از کجا منبع گرفته و چرا دو انسان نتوانند یکدیگر را ملاقات کنند. چرا انسان ها اختیار چشم، لب و دهن خود را ندارند.
مثال روشن آن اینست که طالب تراشان و صاحبان “دین و مذهب” حلقه ممنوعیت میان زن و مرد را در افغانستان آنقدر تنگ ساختند که دیدن، سرودن، سخن گفتن، گشت و گذار، ملاقات و حتی عیادت از مریضان حرام شده بود. آنها همه چیز را بر مردم حرام کرده بودند و برای خود شان تجاوز و حرامخوری حلال بود. این بی شرمی هنوز ادامه دارد. ممنوعیت طالبی و جهادی هنوز قربانی می گیرد و مردم افغانستان را از هرات تا کابل و چکیده های مهاجرین تا کشور های غربی سایه وار تعقیب می نماید.
قتل نادیا انجمن و خود سوزی دختران هرات از حاصل همین محدویت و محرومیت ها است. متاسفانه تا حال هیچ پژوهشگر افغان یا خارجی زحمتی را قبول نکرده اند که موضوع خودسوزی گسترده دختران هرات را بررسی و علت های این “ژینوسایت مرموز” را افشا کنند. رسانه ها کمتر به این موضوع توجه کرده اند و نهاد های بین المللی هم اسیر هیولای است که تعمیم و گسترش محرومیت تجارت آنست.
اگر از کسی پرسیده شود که نادیا انجمن را کی کشت؟ پاسخ بسیار ساده داده می شود که او را شوهرش کشت.
در حالیکه بستر این جنایت باید شناسایی و معرفی گردد . علت اصلی قتل انجمن و خودسوزی دختران هرات اینست که محدویت های جامعه پرخاش را میان نادیا و شوهرش بوجود آورده بود. هرات به تعصبکده زن ستیزانه امیر اسماعیل خان اخوانی تبدیل شده بود. اسماعیل را از زندان طالبان رها کردند، تا بعد از طالبان شعر و فرهنگ را نابود کند. او این کار را کرد.
ریشه موضوع در آنست که پالیسی زن ستیزی کسانیکه بجای خدا سرنوشت ملت ها را رقم می زنند، طوری است که در افغانستان همه چیز به عقب برگشتانده شود. هری و بخدی و بامی باید به پشاور تبدیل شود، بر افتخارات تاریخ و فرهنگ این سرزمین باید غول بنیادگرایی ، فرهنگ ستیزی و زن ستیزی حاکم باشد تا زمینه های تحقق پلان های بیگانه در این کشور آماده شود. آنها نمی خواهند در باره بی عدالتی و غارت شان شعری سروده شود. فلهذا خود سوزی دختران هرات امر عادی نیست. واکنش شدید انسان با فرهنگ است که در چنگال هیولای فرهنگ ستیز قرار گرفته اند. قربانیان خود سوزی در هرات نتیجه مستقیم ممنوعیت ، محرومیت و دهشتی است که اسماعیل به مثابه یکی از پرزه های زنگ خورده ماشین پالیسی عقبگردی مکانیزم آنرا در هرات فعال ساخته و هنوز پابرجاست و جانشینان وی نیز هیچ تفاوتی از اسماعیل نداشته اند. آنها هرکدام ادامه دهنده راه اسماعیل بوده اند. تقرر والیان اسماعیل صفت در هرات کار عمدی است تا ریشه های هنر و ادب را از این خطه برکنند.
گرچه بعضی ها نظر به دلچسپی های آیدیولوژیک شان می خواهند این جنایات را در فعالیت های ظاهری که اعمار چند تعمیر و پارک از درامد بندر اسلام قلعه مخفی نمایند. ولی در بطن موضوع چیز های دیگری نهفته است.
در شرایط کنونی زن با دو برخورد مواجه است، برخورد تعصبی و محدودیت ها و محرومیت های افراطی و برخورد سودجویانه و تجارتی غربی که هر دو به محرومیت می انجامد. در برخورد اول زن باید محروم باشد که محرومیت بیافریند و در برخورد دوم زن باید محروم باشد که بدنش را به بازار عرضه نماید. گردانندگی هردو برخورد از یک منبع است.
ممنوع
چه دردی
کور نیستم ولی نمی بینم
در زندگی با دو چشم باز او را در جستجو بودم
و تا یافتم
دریافتم
که حق دیدن ندارم

در سروده “نیلوفر” ، گل، مرداب، و آلوده شدن تشبیهاتی اند که محرومیت را با مهارت و دقت به نمایش می گذارد. “نیلوفر” شعر مختصر و بسیط است در چند جمله کوتاه که حقایق عینی را بخوبی بیان می کند. گل سمبول زیبایی و تشبیه یی است برای عاشق یا معشوقه، مرداب شاید عشق باشد که دیدگاه متعصبین را در مورد عشق نشان میدهد. شاعر مفهوم مروج عشق را که متعصبین افراطی آنرا چون مرداب معرفی کرده اند، بیان می کند. مردابیکه نزدیک شدن به آن آلودگی، بدنامی و حتی جزای سنگسار را به دنبال دارد.
“دست من برای چیدن تو کوتاهست” این بند شعر محدودیت را نشانه می گیرد . یعنی او نمی تواند این کار را بکند. کوتاه دستی معلول موانع و محدویت ها است.
“اگر پای به پیش بگذارم، آلوده خواهم شد”. این قسمت شعر ذهنیت مروج جامعه را تشریح می کند که مهمترین مزیت زندگی یعنی عشق ورزیدن را آلودگی می پندارند. زیرا این ذهنیت در مغز آنها ترزیق شده است. گرچه آلودگی مفهوم مبتلا شدن را نیز افاده می کند.

نیلوفر
تو به گلی در مرداب میمانی
دست من برای چیدن تو کوتاهست
و اگر پای به پیش بگذارم
آلوده خواهم شد.

در شعر “تبرداران”، تبرداران و درخت تشبیهاتی اند که دو چیز متضاد و آشتی ناپذیر را به نمایش می گذارند.
تبرداران که قطع کننده درخت هستند، تشبیه یی از دشمنان عشق و عاشقی بوده و درخت تشبیه عشق است که مورد تهدید تبرداران قرار دارد.
در جامعه ی که شاعر زندگی می کند، عشق و درد توأم و گاهی مترادف یکدیگرند. “سراپا عشقم، سراپا دردم، و درخت را پنهان نتوانم…”
دیده می شود که عشق باید پنهان شود، زیرا شرم آور است. عشق را ننگ جلوه داده اند تا محرومیت را گسترش دهند. زیرا عشق به مردم امید می بخشد، زندگی را رنگ و رونق میدهد و زیبایی و رهایی می آفریند و زشتی ها و پلیدی ها را می زداید. پس تبرداران باید درخت عشق را قطع کنند تا محرومیت و بیچاره گی را جاگزین آن سازند.
تبرداران
نهال کوچک عشق را که بر دل کاشتم
کنون تناور درختی گشته
و شاخه ها و برگها و میوه هایش
بر دستها و چشمها و دهنم
آشکار میگردند.
بهاران میایند
سراپا عشقم
سراپا دردم
و درخت را پنهان نتوانم…
تبرداران میایند!

2. ترس و مایوسی
واضح است که مجریان محرومیت بخاطر اجرای کار شان محیط خوفناک را در جامعه بوجود می آورند. زیرا محرومیت و محدودیت را تنها در فضای خفقان عملی کرده می توانند. ازینرو ترس و ناامیدی توسط افراد معلوم و ذیدخل در مکانیزم محرومیت ، تداوم داده می شود که زنان قربانی درجه اول این مایوسی و محرومیت ها هستند.
بیان ترس و وحشت در اشعار پروین پژواک به وفرت دیده می شود که مشت نمونه خروار یکی از اشعار وی را زیر ذره بین قرار می دهیم.
در سروده پژواک بنام “راز” ترس و خوف به وضاحت دیده می شود. در این شعر معشوقه از افشای راز عشق هراس دارد و می گوید: “و از صدای خود هراسان بیدار میگردم”. دیده می شود که انسان چنین جامعه در چه حالت وحشت و خوف زندگی می کند. او نمی تواند دلبر، دلداده ، یار ، عاشق و یا بگفته داکتر پژواک نام “دوست” و “مهربان” خود را در خواب به زبان بیاورد. در حالیکه او دوستش را درخواب دیده ، با خوف و وحشت زدگی بیدار می شود و از خود می پرسد : “آه … اگر نام ترا کسی شنیده باشد؟ این سروده سطح و عمق تسلط محرومیت و تعصب را در جامعه نشان میدهد که شعر پژواک همچو آیینه آنرا انعکاس میدهد.
راز
گاه در خواب هایم چون تنها می شوم
نام ترا به فریاد مینشینم
و از صدای خود هراسان بیدار میگردم
آه…
اگر نام ترا کسی شنیده باشد؟

3. تقیه و کنایه
تقیه شیوه یی برای ادامه زیست است که در مقابل تعصب، جبر و ظلم از آن کار گرفته می شود. تقیه گر میتواند با مخفی ساختن عقاید و باور های شان در جامعه استبدادی، قابلیت زندگی پیدا کند و عقاید و مفکوره های شان را نیز به نحوی حفظ و از سینه به سینه انتقال دهد. این شیوه از طرف مذاهب و عقیده مندان اقلیت در مقابل مذاهب بزرگ و مسلط بر جامعه نیز استفاده شده اند. مثلا عقیده مندان اسماعیلیه در افغانستان در طول سده ها در مقابل مذهب سنی حنفی و تشیع جعفری در حال تقیه بوده اند.
تصوف در اسلام نحوی تقیه و همچنان مقاومتی است که در مقابل جباران مسلط بر جامعه و جهان بوجود آمده و تعصبات را به مسخره گرفته است.
در سروده “بحری در سینه” تقیه و مخفی سازی از عنوان شعر آغاز شده است. پژواک عشق را به بحر تشبیه کرده و در اخیر عاشق را “دوست” خطاب کرده است. کلمه دوست بسیار عام و جامع است که نمی تواند مفهوم لازم را در این شعر افاده کند.
گرچه این شعر در موردی دانشمندی که در میان افراد یا جامعه عقب مانده باشد و نتواند گفتنی هایش را طوریکه می خواهد بیان کند هم صدق می کند. شاعری می گوید:
“من گنگ خواب دیده ام و عالم تمام کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش”
و اینک شعر پروین پژواک:
بحری در سینه
برایم میگویی
آرام باش
ولی اگر بحری در سینه داشته باشی
و سینه را تنگ بیابی
تو چه خواهی کرد ای دوست!

در سرودة زیبای “گره” کلمه مشکل تشبیه عشق است، “مشکلتر شدن” به مفهوم عاشقتر شدن و مفتون تر شدن می باشد. تقییه و تشبیه در این سروده با کلمات متضاد و ظاهرا منفی ، ولی مفهوم باطنی آن بسیار مثبت و حظ آفرین است.
گره
تو مشکل بزرگ زندگانی منی
که هر چند می کوشم حل کنم ترا
مشکل تر می شویی.

در شعر “نفس های شیطانی” باز هم تیه و تشبیه از عنوان آن آغاز شده است. این شعر دو عاشق را در حال وصال نشان میدهد که معشوقه می تواند نفس کشیدن عاشقش را احساس کند. او نفس کشیدن را شیطانی می خواند و آنرا بجای ابراز عشق می پذیرد. بکاربرد کلمه شیطانی که صفت است، افاده منفی ندارد، طوریکه در اشعار قبلی عشق به “مشکل” تشبیه شده بود، شیطانی هم از همین نحوة تشبیهات است که در اشعار پژواک به وفرت دیده می شود.

نفس های شیطانی
چون تو کسی به روح من نزدیک نبوده است
من نفس های شیطانی ترا
بر پنهانی ترین عواطف فرشته خون خود
احساس می کنم.

در سروده مختصر “سرطان” تشبیه و تقیه مانند پوست و تنه درخت باهم چسپیده اند.
عشق به سرطان که مرض مهلک است تشبیه شده و وصلت و دیدار یا معاشقه به هیروین که مواد مخدر است.
همچنان خواست و تشنه گی معشوقه زیر نام “درد” مخفی شده که توسط هیروین یعنی معاشقه تسکین میگردد.
از بین رفتن تاثیر نیشه یا حالت خمار دوری از محرومیت از عشقبازی است که معشوقه را باز هم شیفته تر می سازد و عشق وی را عمیق تر و ریشه دار تر می میکند. زیرا درد، درد عشق است و عشق نیز مانند عمل اعتیاد به هرویین بوده که معشوقه تاب نبود آنرا ندارد و دسترسی به آن نیز وی را معتادتر و خمار تر می سازد.
در تصوف صوفی در اعتراض به قیودات زاهد، شیخ ، ملا و محتسب به می و جام و ساقی رو می آورد و گاهی هم به عصیان می آید و به افشاگری میپردازد.
سرطان
هر دیدار تو
همچون هیرویین است
که درد مرا تسکین میبخشد
و چون تاثیرش از بین میرود
دردم را ریشه دارتر می کند.

(3)

ضرب المثل در اشعار پروین پژواک

1. ضرب المثل:
ضرب المثل که جز فرهنگ مردم است، نویسنده ندارد. فولکلور افغانستان مشحون از دوبیتی ها چهاربیتی ها، معما، چیستان ها، وجیزه ها … و ضرب المثل ها است.
ضرب المثل حاوی مفاهیمی اند که با عملکرد و زندگی روزمره انسان در جامعه رابطه ناگسستنی دارد. ضرب المثل مانند آیینه یی است که مردم عمللکرد هرانسان را با وی میزان می کنند و انسان می تواند واقعیت های زندگی را در این آیینه با تجلی و تبلور خوب تر مشاهده کنند. این آیینه صاف و دقیق است زیرا خود محصول فعالیت های انسان میباشد.
زمانیکه ضرب المثل ها در شعر گنجانیده می شود، زیبایی، سادگی آن بیشتر و درک آن آسان میگردد. همه شالوده های فولکلوریک منجمله ضرب المثل در اشعار پروین پژواک دیده می شود که به زیبایی اشعارش افزوده است. مثلا: در سروده ” نیشخند” دو ضرب المثل زبان دری به بسیار سادگی و زیبایی جا داده شده اند.
“از عقب شمشیر زدن” و “بر زخم نمک پاشیدن” دو ضرب المثل مروج است که مورد استعمال گسترده دارد.
از دیدگاه مردم “از عقب شمشیر زدن” کار ناجوانمردانه است. این ضرب المثل وقتی بکار برده می شود که کسی از دوست خود صدمه ببیند. این ضرب المثل ریشه جنگی دارد. زیرا در حالت جنگ دشمنان پیشرو و دوستان در عقب یک جنگاور قرار دارند. از عقب شمشیر خوردن به معنی شمشیر خوردن از طرف دوست است.
“بر زخم نمک پاشیدن ” ضرب المثل معروف در زبان دری می باشد و وقتی استعمال میگردد که کسی موجب آزار و اذیت شخصی درد دیده شود. زیرا نمک درد را شدیدتر می کند. ولی در شعر پروین نمک بجای پاشیدن مانند مرهم بکار برده شده است که درد آورتر است.

نیشخند
مهربان است
و چون از پشت خنجرم می زند
مرهمی از نمک نیز
بر زخمم می گذارد.

“دستش به آلو نمیرسد و می گوید که آلو ترش است”. در این ضرب المثل بعضی ها آلو را به انگور تعویض می کنند. ضرب المثل زمانی بکار برده می شود که کسی بنابر نارسایی اش نتواند به هدفی دست یابد ولی کوتایی خود را مخفی نموده به آن اعتراف نکند. چه زیباست که در شعر پروین پژواک بر کوتاهی دست اعتراف شده است.

اعتراف
ای انگور شیرین
آویخته بر بلندترین شاخ تاک آرزویم
تو ترش نیستی
دست من کوتاه است!

“دل بدریا دادن” ضرب المثلی است بر عملکرد غیر دقیق و نامشخص افراد آورده می شود. یعنی کسیکه محاسبه دقیق از کارش ندارد و عملش را بر حسب تصادف و هرچه بادا باد پیش می برد. همچنان دل به دریا زدن قبول خطر را را نیز می گویند.
این ضرب المثل به نحوی در سروده ” دل من” جابجا گردیده است که نمی توان با مطالعه سطحی آنرا دریافت. “دل من مروارید خود را گم کرده، و دریایی را در خود جا داده”. متن ضرب المثل در این شعر وجود ندارد، ولی در مفهوم منطقی و باطنی شعر این ضرب المثل موجود است.
حافظ نیز متن ضرب المثل “دل به دریا زدن” مطابق نیاز شعری به “دل به دریا فگندن” تغییر شکل داده است. حافظ می گوید:
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
وندرین کار دل خویش به دریا فکنم .
دل من
دریا در دل صدف نمی گنجد
او تنها مرواریدی را حفظ تواند
اما دل من
مروارید خود را گم کرده
و دریایی را در خود جا داده است.

در سروده دیگر به حین عنوان”دل من” دو ضرب المثل معروف هریک ” برگ سبز تحفة درویش” و “با یک گل بهار نمی شود” جا داده شده اند. گرچه “از یک خانه شهر نمی شود” هم ضرب المثل است، ولی مانند دو ضرب المثل اولی مشهور نیست.
ضرب المثل “برگ سبز تحفة درویش” وقتی بکار برده می شود که کسی به فردی چیزی را هدیه کند و آنرا سزاوار وی نداند و با استعمال این ضرب المثل طرف مقابل را ملتفت می سازد که گویا او قدر و منزلت زیادتر از این هدیه را دارد. در حقیقت تحفه دهنده با تواضع و شکسته نفسی می خواهد تحفه مادی اش را که هدیه می کند با ارزش های معنوی و اخلاقی یکجا نماید که بسیار زیبا و بجاست.
پروین این زیبایی فرهنگ مردم را به مفهوم اصلی اش درک نموده، برعکس به تحفه دهنده می گوید که دلش با “برگ سبز تحفه درویش” سبز می شود.
دل من
دل من سرزمین کوچکیست
که با آبادی یک خانه سپید
شهر می شود
که با یک برگ سبز تحفه درویش
سبز می شود
که با شگفتن یک گل بهار می گردد.
همچنان در شعر “برگ سبز”:
برگ سبز
قلب هدیه ایست
که چنان سخاوت بزرگترین سلطان
“برگ سبز تحفه درویش” گفته
تقدیم می شود!

(4)

احساس زنانه اشعار پروین پژواک

احساس و عواطف به شیوه های گوناگون رشد داده می شود و یا سرکوب می گردد که در عقب اقدامات رشد دهنده و سرکوبگر منفعت هایی پنهان میگردند. در حقیقت انسان یا گروهی از انسانها بخاطر تداوم منفعت شان محدویت هایی را برای همنوعان خود بوجود می آورند. بعدا برای دوام آن چوکات هایی را که ساخته اند رنگ و رقم باورها، رواجها و عقیده ها و مفکوره ها را میدهند تا بتوانند مجریان منافع شان را تشویق و دیگراندیشان را در انزوا نگهدارند. این غریزه از ساحات مادی تا عمق زندگی فردی انسان تا حدی ریشه دوانیده که حتی بیان احساس و عواطف فردی انسان را به صفت زن، مرد، پیر، جوان و طفل فراگرفته است.
مثلا، مرد به جنسش افتخار می کند و زن محدوده هایی جنسیتی دارد، فردی به تعلقیت قومی اش خود را سرفراز و با غرور میداند و قوم دیگر را پایینتر از خود می پندارد. در یک کشور یا ساحه تمدنی معین مردپیر رنج پیری را کمتر می بیند و در چوکات رسم و رواج احترام می شود، در جایی دیگری پیری به سختی میگذرد و برعکس جوانان در جایی قدر دارد، در جایی قدر بیشتر از حد لازم به آنها داده می شود و در جایی دیگری قربانی پدرسالاری می شوند.
این محدوده ها مثبت باشند یا منفی کاریست که توسط خود انسان هم ساخته و پرداخته شده و هم برهم زده می شوند.
برهم زدن محدودیت ها در بخش مادی کار چندان مشکلی نیست، ولی در معنویات کاریست بسا دشوار. یکی از مهمترین ، جنجالی ترین، مشقتبار ترین مشکل انسان از آوان پیدایش تا کنون مساله جنسیت است. این موضوع در شعر زنان تبلور ویژه دارد که مطالعه آن گاهی لذت بخش و گاهی زجردهنده نیز است.
زنان شاعر زبان فارسی این موضوع را در عمیق ترین لحطه های احساس و عواطف شان نشان داده اند.
فروغ فرخزاد که بیشتر از هر شاعر زن دیگر تابو ها شکستانده است، با آنهم او خود را در داخل محدویت ها می بیند. فرخزاد در مجموعه شعری “عصیان” می سراید:

“من تكيه داده ام به دري تاريك
پيشاني فشرده زدردم را
مي سايم از اميد براين درباز
انگشت هاي نازك و سردم را
آن داغ ننگ خورده كه مي خندد
بر طعنه هاي بيهوده من بودم
گفتم كه بانگ هستي خود باشم
اما دريغ و درد كه “زن بودم”

بهار سعید را که فروغ افغانستان میدانند، به مناسبت روز جهانی زن چنین می سراید:
“اگر میشد که دود سوختن را گریه میکردم
سیاهی سرگذشت تلخ زن را گریه میکردم
نفیر درد مردن زیر مشت و موزه ی شوهر
گلوی «نادیای انجمن» را گریه میکردم
بخون «رابعه»گاه بریدن های رگهایش
نشسته هر غزل بلخ و سخن را گریه میکردم
زبس زنجیر ننگ و نام شد در پای زن بودن
«فروغ»رسته از بند و رسن را گریه میکردم
به شام خفه گشتن «قرعت العین» و تپیدن را
تقلا میچکیدم جان و تن را گریه میکردم
زنان سنگسار و نیم سوز و میخ در سر را
نمای منظر زن زیستن را گریه میکردم
حکایت های در خود کشته ی زن های خاکم را
بعالم برده چشمان وطن را گریه میکردم
پس حکم ملائی بود گر دروازه ی جنت
بمسجد هر سحر تکفیر «من» را گریه میکردم”

ولی بهار سعید به گریه اکتفا نکرده، با خنده های جانانه توانسته است احساسات زنانه اش را بیان کند.
پیش از آنکه به اشعار پروین پژواک برسیم می خواهم دو نکته را خاطر نشان کنم که اول زیبایی هر کاری از جمله بیان احساس و عواطف در تعدد آنست. هرگز نمی توان حکم کرد که بهار سعید فروغ فرخزاد باشد، پروین پژواک یا فاطمه اختر بهار سعید. زیبایی هر کدام در خودی بودن آنهاست. دوم زمانیکه شعر یا داستانی را می خوانیم باید بدانیم که شاعر و داستان نویس کرکتر می آفریند، حتمی نیست که کرکتر خود شاعر باشد.
قالب ساختن برای هرکس کاریست نادرست، ناممکن و دور از منطق. ولی قالبی را که هر کس خودش برای اظهار داشته ها و بیان درد، عشق یا عواطفش می سازد، درست، ممکن و منطقی است. باید دانست که او توانسته است که این کار را بکند و بیش از آن برایش ممکن نبوده است. استفاده از تشبیه، استعاره و سمبول در شعر و ادب نه نتها بخاطر زیبایی و تجمل است، بل به خاطر عبور از محدویت ها همچو ابزاری مورد استفاده قرار می گیرند.
احساس زنانه در اشعار پروین پژواک تا حدی که خواسته و توانسته است، به شیوه خودش بیان شده است. مثلا در سروده “سیب پخته” پژواک احساس دختر نو بالغ افغان را که هوس ملاقات نامزد، عاشق دلباخته یا جوان مورد نظرش را دارد، به نمایش می گذارد. او هوس عشقبازی را توسط سه رنگ بیان می کند. “تب زرد سبزی تنم را سرخ میگرداند”. زرد در رنگستان پژواک همیشه جدایی ، تنهایی و رنج است. سبز معنی عشق، آبادی و وصلت را دارد. سرخ در این جا می تواند دو معنی داشته باشد. سرخ یعنی رنگ سرخ یا سرخ به مفهوم حرارت و تب. احساس درونی دخترک تاثیرات فزیکی را بر بدنش وارد کرده و تنش را گرم و داغ کرده است. او هوس پسری را دارد که با او یکجا شود. “کتاره” تشبیه زیبایی است که محدویت ها را افاده می کند که تنها پسر شیطان می تواند از وی عبور کند.
شعر با بسیار زیبایی در سه بخش تقسیم شده است که بخش اول (دلتنگم و سخنی کافیست/ تا به گریه بیفتم) حالت روانی دختر را بیان می کند، بخش دوم (تبی زرد سبزی تنم را سرخ میگرداند/عطری در فضاست/ سیب ها پخته شده اند/سیب ها پخته شده اند) حالت فزیکی و بخش سوم (و هیچ پسر شیطان /از کتاره بلند باغ /به اینسو نمیپرد/تا سیب را چیند…) هدف و خواست دختر را بیان می کند. اگر این شعر را به فلسفه بکشانیم، بخش اول و دوم معلول و بخش سوم علت است. هر علت معلول دارد. علت اساسی سیب است که باید چیده شود، زیرا پخته شده است، ولی که علت و معلول که لازم و ملزوم یکدیگرند، در گرو علت های دیگر قرار دارد.
اگر این شعر را به درخت تشبیه کنیم همین سه بخش برگ ، شاخچه و ساقه وی را می سازد و اگر به انسان تشبیه کنیم ، به دختری زیبایی می ماند، که “پسر شیطان” بعد از پریدن از کتاره باغ، چیدن سیب را فراموش خواهد کرد مبهوت زیبایی جمالش خواهد شد و در برابر دختر شیطان زانو خواهد زد.
سیب پخته
دلتنگم و سخنی کافیست
تا به گریه بیفتم
تبی زرد سبزی تنم را سرخ میگرداند
عطری در فضاست
سیب ها پخته شده اند
سیب ها پخته شده اند
و هیچ پسری شیطان
از کتاره بلند باغ
به اینسو نمیپرد
تا سیب را چیند…

کرکتر سروده “همه خوبی ها در دست توست”، دختریست که دست پسری بسویش دراز شده و او همه خوبی ها یعنی عشق را در دست او دیده است. لبخند پسر به شکفتن گل تشبیه شده است. زمانیکه او سوی دختر دیده گویا جهان به درخشش آمده است. این درخشش تنها در ذهن دختر است که در حال رسیدن به عشق و توصل به عاشقش می باشد.
واضح است که بعد از دست درازی، لبخند، شکفتن گل ها و درخشیدن جهان، “فصل درو” افاده وصلت را میدهد.
بخش اول این شعر به حرکات مرد عاشق می آید، زیرا غرور زنانه ایجاب نمی کند که معاشقه را از دست درازی شروع کند، به او باید دستی درازی شود. ولی تشبیه لبخند به شگفتن گل ها، زیادتر زنانه است. زیباست اگر دختری لبخند عاشقش را به شگفتن گل به استعاره بگیرد. چشم بخیل کور. شعر با نتیجه بسیار زیبا و مطلوب یعنی”فصل درو” ختم می شود. یعنی “پسر شیطان” دست خالی برنگشته ، اگر دروگر نبوده حد اقل خوشه های را هنگام درو چیده باشد.
همه خوبی ها در دست تو
دستت را سوی من دراز کردی
همهء خوبی ها در دستت نهفته بود
لبخند زدی
همهء گل ها شگفتند
سوی من دیدی
همهء جهان درخشیدن گرفت
اوه
ای سخاوت فصل های درو
از پیش من مرو.

در سروده های “آتش سوزی”، “بوسه”، “اشپلاق” ،”دوشیزه”، “زن”، “بیگانه” و “گیسوانم” احساس و عواطف زنانه به نحوی از انحا تبارز داده شده است.

آتش سوزی
گونه هایم آتش گرفته اند
چه داغ چه گلگون
لبهایم می سوزند
سرخ با شعلهء میگون
چشمانم دود آلود
ملتهب و شرمگون
مرا چه می شود؟
مرا چه می شود؟
گویی آن آتش سوزی بزرگ
آغاز شده است!

بوسه
عطر لبان خود را با کسی سپار
گل سرخ زود پژمرده میگردد…
نسیم گفت.

چون شب به نیمه برسد
و ماه به بلوغ
چون نسیم گل های سرخ را در آغوش گیرد
و گلها مدهوش
محبوبم
برای بوسیدنم بیا…

اشپلاق
وسط روز
در بازار هیاهو
که از ازدحام مردم
جای پای ماندن نبود
صدای اشپلاقی ناشناس
مرا به باغی سبز کشاند
میان شکوفه های آلو
که اشپلاق او
مرا به گوشه های خلوت پا نخورده
می خواند…

دوشیزه
دوشیزه ام
گل هایم در دست هایم تشنه اند
چون به کودکان می نگرم
با خود می اندیشم:
آه چه شیرینی…
آیا من نیز کودکی خواهم داشت؟
آیا من نیز مادر خواهم شد؟

زن
در برابر تو نه سنگیست
نه ابر تیره
نه جسمی سرد
در برابر تو منم
موجود زنده ایکه نمی خواهد به او چنان نگریسته شود
که به دیواری بی پنجره!

بیگانه
خوابیده یی پشت به من
آنقدر دور و بیگانه می نمایی
که با وحشت دختر باکره
هراسانم
مبادا بیدار و با من مهربان گردی.

گیسوانم
گیسوانم از آنرو چون برگ های خزان دیده می ریزد
که دیریست
شعاع پنج انگشت آفتابی ات
در آنها آشیان نکرده است!
گیسوانم چون آبشاری بر شانه هایت خواهد ریخت
اگر باز بهار کنی…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *