دهکده بي نظير من، شنبل


سلطان علي شنبلي

دهکده بي نظير من، شنبل

دهکدة بي نظير من در سراشيبي درة شنبل چون اژدهاي بزرګي خود نمايي ميکند. يک طرف کوهسار را «گيُرو» و طرف ديگر آن معروف به «پيتو» است. وقتي افتاب انوار طلايي خود را بالاي دره مي گستراند، زود تر نسبت به گيرو نثار باشندگان شنبل ميکند. درياي که اب زلال و خوشگوارش به پاکي شبنم صبحگاهي از وسط دره پهن، شر شره وار، راه مي پيمايد، بلاوقفه در بستر دريا جاري است. هيچ چيز مانع دريا نميشود. دهکده من آنقدر گسترده و کلان نيست که انسانهاي زيادي را در دل سخاوتمندش جاي دهد. من اين دهکده مشجر و سرسبز را از تة دل دوست دارم. دو طرف انرا درختان چنار و سپيدار احاطه کرده چنان در يک خط مستقيم درختان غرس شده، به همان منوال، بزرگ شده، قد کشيده، گويي دستان هنرمندي با ان دقت و ظرافت با خط کشي آن نهال شاني را انجام داده ، دو طرف دريا مانند حصاري در يک رديف به تدريج به بسوي اسمان قد ميکشد، بزرگ ميشود، به نماد دهکده و سمبول زيبايي ان مبدل ميگردد. هرکس از کابل به دهکده من ميرود، يا افتاب نشست و يا غروب، با صبح صادق و شفق داغّ، طلوع آفتاب به تيغه بند«اودوز» بالا ميشود و از تماشاي مناظر جادويي اطراف آن لذت ميبرد. هرکس از دره زيبا و پرنده گان وحشي اش تصويرهاي يادگاري ميگيرند. گاهي هم درچوکات قاب ميکنند و براي زينت منزل به ديوار مي آويزند. پرنده گان چون کبک دري نغمه سرايي ميکنند وزمزمه کبک هاي وحشي، سحرگاهان نهايت خوشايند و شاعرانه است. گله اهوان قوچ و گله هاي بز با شاخ هاي دراز و رده دارش که هر رده شاخ آن، گويايي يکسال عمر اهو است. در بلنداي سنگلاخي ها، صعب العبور، بسر ميبرند، توسط شکارچيان محلي شکار ميگردند.
دهکده من مثل ساير دهکده ها، وقتي تعداد نفوسش ازدياد يافت و زمين هاي مزروعي آن تکافو باشندگان انجا را نکرد، اجبارا به ديگز شهرها مهاجر ميشوند. تا انجا که يادم ميايد، اولين مهاجر از دهکده، من تحت شرايط ذکر يافته راهي کابل شدم. قبل برين که من بيچاره عزم مسافرت خود را علني نمايم، بايد از مردم قريه استمداد مي جستم و تا وقتي کارد به استخوان نمير سيد بايد سختي ها و بدبختي ها را تحمل ميکردم، وقتي دستانم از همه جا کوتا ميگرديد و همگان دست رد به سينه من ميماندند، دران صورت جز کوچ کردن چارة ديگري ميسر نبود. من ميخواستم واله همه کوتاه گردد. ديدم از هيچ سو صداي همدردي بلند نشد. گويي در قبرستان همه بسر ميبرديم. هوشپرک هرسو ميگشتم گويي چيزي را گم کرده باشم. باالاخره ديدم، حوصله ام سر رفت و از هيچ سو صداي همسويي بر نخاست، با نا اميدي و درماندگي، سحرگاهي، در موتر بس قربان مال و اموال کهنه و فرسوده خود را بالا ميکردم، چهار و پنج نفرکه هيچگونه عکس العمل از روي ترحم و همدردي نشان نميدادند، با دل سردي و از روي تفنن باما کمک مينمود.
آنچه در آن سحرگاه کوچ کشي برما گذشت، هيچ انساني بدان روز گرفتار نشود. موتر فرسوده ـ بسوي کابل در حرکت در امد. خويش و اقارب به حال وا حوال ما، اشک حسرت ميريختند. چنان بغض گلويم را مي فشرد که توان گريه رااز من سلب کرده بود. بسوي سرنوشت نا معلوم روان بوديم. نه دوست ورفيق داشتيم. نه خانه و ماواي. وقتي طرف اطفالم ميديدم، اشک در صورت هاي شان خشک شده و شيارهاي ان از دور معلوم ميگرديد. دهکده آهسته، اهسته، پشت کوه هاي سربفلک کشيده، محو و ناپديد ميشد، همان قدر تپش قلب هاي کودکانم بالا ميرفت. وقتي دهکده در عقب کوه ها غايب شد و نشاني از ان باقي نماند. چنان غمگين و اندوهگين شدم که گويا تمام زندگي ام را به قمار باخته ام. اولاد ها مرا دلداري ميدادند. غم خوري آن ها ذرِة بالايم تاثير نميکرد. گويي تمام هستي ام به تاراج رفته است. هرلحظه دوستان و اودور زاده هايم پيش چشمانم مجسم ميشد. گويي مرا مسخره ميکردند و مي گفتند: وقتي به کابل پاي شان برسند. چند روز بعد معلوم خواهد شد، و ان گاه خواهد دانستند که يک پاو خمير چقدر پتير خواهد شد. در ملاقات آينده شايد، ما و شما را نخواهند شناخت.
نزديک هاي شام بود که موتر کهنه قربان با دشواري در بلندي کوتل خيرخانه صعود کرد. از انجا چشم انداز شهر کابل به وضاحت ديده ميشد، که همه جا چراغان است. هر تازه واردي را . بسوي خود جذب ميکرد، خوشخال و مسرور ميساخت. من ميدانستم که اين چراغاني ظاهر کابل است. از سراشيبي خيرخانه، تاريکي، فقر و بدبختي ان معلوم نميشد. ولي من ميدانستم که نيمي از مردم کابل در حال گرسنگي و بيچاره گي بسر برده، به سختي يک لقمه نان خشک بد ست مياورند. يکي از اولادها، که ازچراغاني کابل خوشش امده، ميگويد:
ـ بابه ! آيا تمام مردم شهر همين طور در روشنايي برق غرق هستند.
طفل خورد ترک خنده کنان ميگويد:
ـ با دقت ببين، تمام جاي چراغان معلوم نميشود.
طفل ديگرم از همه هوشيار و با ذکاوت است، ميگويد:
ـ شهر ده کجا وما ده کجا، يکبار به شهر برسيم، باز او وقت گفته ميتانيم که وضع از چه قرار است. فکر کن، که حالي در دروازه شهر هستيم. مسافر نابلد از دل شهر چه خبر دارد. ا زين استدلال کودکانم، حيرت به من دست مدهد.
مسافرين از جرو بحث اولادها مي خنديد، در شب تاريک درپسکوچه هاي تاريک وبوي ناک، کالاها را در يک خانه نيمه تاريک و نمناک که مشام انسان را ميازرد، اتراق کرديم. پسر کوچکم دفعته گفت:
ـ بيرونش شماره کشت، درونش مرا خواهد کشت.
همه گي از حاضر جوابي اش خنديدند.
ما در همسايه گي عارف که او هم از دهکده ماست و يکسال قبل به خاطر دست تنگي در کابل مهاجر شده.بود، چندان روز و حال قابل وصف نداشت. زندگي را اغاز کرديم. دران نا وقت شب ديده ميشد که اولاد ها احساس گرسنگي ميکردند. ولي دم نمي زدند. در همين گيرو دار متوجه شدم که همسايه ما يک غوري کلان شوله، مقدار نان خشک و يک چاي جوش کلان چاي سبز بالاي دسترخوان تاله کردند. همه گي دستهايش را زير نلي که در ديوار تعبيه شده بود،شستند و گرد دسترخوان نشستند. شروع به خوردن غذا کردند.
عارف هم چندان زندگي بهتر از ما که تازه وارد شده بوديم، نداشت. اولاد هايش همه گوچک بودند و خودش هم يک کراچي چوبي داشت که دران سبزي مي فروخت. به مشکل يک لقمه نان براي اولاد هايش، سرشته ميکرد. من يک کمي سواد داشتم خواندن و نوشتن را نزد ملاي مسجد اموخته بودم، اين امر برايم امتياز بزرگ به حساب ميايد. کراچي داشتم که به خاطر باسواد بودن، ادرس ها را فورا يادداشت ميکردم و با سرعت امتعه شان را به منزل مقصود ميرساندم. بعد از گذشت يکسال کم کم روزگار خود را درست کرديم. در مرحله نخست وضع خانه و زندگي خود را يک کمي بهتر ساختيم. ويک اتاق را يک کمي سرو وضعش خوب تر بود به کرايه گرفتيم به صورت فوري عوارض خانه نمناک، جاي و مکاني پيدا کرديم. کف ان کاگل شده بود. يک اتاق کلان داشت. ديوارهاي ان را سفيد رنگ کرديم.يک گليم را با خود از ده ا ورده بوديم، سطرنجي مستعمل به نرخ ارزان از بازار خريديم و يک نمد سابقه داشتيم خانه را فرش کرديم. حالا قادر شده ايم. تادر دسترخوان ما مهمان با دل جمع بنشيند.
مسکن گزين شدن، دشوارترين مرحلة مستقر شدن يک مهاجر است. در ابتداي زندگي دويدن ها و بلد شدن کوچه و پسکوچه شهر کابل. سخت ترين دوره فايق شدن، يعني خود را بيک شکلي به شهر بزرگ چسپاندن و تحميل کردن است. در شهر بايد به تدريج راه و روش وطريق کار و غريبي را آموخت. دل کندن از دهکده با ان اسمان صاف و شفاف که نه گرد و خاکباد ونه دود و سياهي دران موجود است.
هواي مصفا و نظيف ان، باچشمه ساران و با اب زلال گونه بهشت روي زمين و تنفس آن واقعا فردوس برين است. دردهکده هيچگونه مکروب و ويروس را استنشاق نخواهي کرد. اين دهکده من که از يک طرف کوه بابا و از طرف ديگر هندوکش محاصره کرده، داراي چه زيبايي هاي طبيعي شگفتي انگيز است. حتي بعضا در تمام عمر خود به هيچگونه مرض مبتلا نميگردي، گولي ها و تابليت هاي که براي روز مبادا در منزلرنگهداري ميکني، شايد شايد چندين بار تاريخ زده شود.
پنج و شش ماه بعد از مهاجرت، به شهر کابل، تصميم گرفتم تا يک هفته شنبل بروم و از خويش و اقارب خبربگيرم. همان بود که مرغ دلم به هواي شنبل به پرواز درامد. وقتي که بس با غرش دل جاده راميشکافت و گردو خاکبادش به اطراف پراگنده ميشد، گويي به اين ترتيب مژده امدنش را ميداد. وقتا از بس کوچک پائين شدم، سه چهار نفر حاضر دران طرفتر درباره من تبصره ميکردند. يگي به ديگر خود ميگفت:
غلام بچيم، ببين کابلي بچه ره، چطور شيک و معتبر معلوم ميشه. دستجمعي مي خنديدند.
لباسهايش حکايت از يک مرد با وقارميکند، وقتي به طرف شان تمايل نشان ندادم، با سر افگنده گي و خجلت زده، بسوي من امده ناچار احوالپرسي کردند. از پرسيدن اولاد هايم لب تر نکردند. و هيچگونه علاقمندي نشان ندادند. بلکه پيرامون وضع زندگي دران ديار تمايل نشان دادند. چيز هاي بدانند. من خورجين خود راسر شانه انداختم. دل بيدل به خانه کاکايم رفتم. انها با زندگي بخور و نميري بسر ميبردند. صبورانه در انتظارفرداي بهتري دهکده را ترک نکردند، بيهوده خود را تسلي ميدهند. گاه گاهي ميگويند: خداوند مهربان است. آن روز موعود که هرگزظاهر نشذني نيست. بسياري ازانها به بيهوده بودن ان ايمان دارند. وقتي به کابل قدم ميگذاري، همه چشمان شان به جيب مردم عادي دوخته شده است. گويي مردم در واقع گاو شيري انها هستند. انها مترصد ا ند تا کدام واقعه و حادثه رخ دهد، و دوسيه نزد نفر مسوول برود، به اساني از چنگال تيز مامورين دولتي خلاص شدني نيست. تا وقتي کارد به استخوان مجرم نرسيده دوسيه خلاص نميشود. مامورين دولتي که صد فيصد آلوده به فسادند واز رشوت و رشوت ستاني تغذيه ميشوند. انها پنج وقت نماز ميخوانند. عبادت خود را بجا اورده و خود راديندارو متقي نشان ميدهند. نماز پيشين را خواه مخوا در مسجد با جماعت يکجا مي خوانند، تا رستگار شده در اعتبار و حيثيت و پاکنفسي اش افزوده شود. در رسانه و مطبوعات از کلمات فساد و مفسد، اعمال ناروا، ضد انساني و اسلامي قلمداد ميشود. براي مرتکبين ان جزاي سخت مطالبه شده و از همين مرحله يک گام هم پيشتر نرفته است. فاسد را هرگز به کيفر اعمالش نرسانيده اند. ادم فاسد مثلي که خود را سزاوار و مستحق رشوت ستاني ميدانند. اگر از مراجعين رشوت اخذ نکند، دران صورت از مسند انداخته ميشوند. ميدان خالي ميشود، دران صورت چگونه ميتوان ميدان را گرم نگاه داشت. سيستم اينگونه ايجاد شده است. براي بيراهه کشانيده شدن، اين سيستم مغزهاي متفکري، يکجا جمع شده، کنکاش کرده تلاش ميکنند سيستم را در حال تکوين نگهدارند. تا همه از ان بر بخورند. از راه پيچيدة که به همه هوشدار ميدهند، نرمک نرمک به طرف جلو بروند. بايد چهار اطراف خود را مراقبت کرد، توجه ديگران را بسوي خود جلب نکرد، تا براي سيستم خطر ايجاد نکند.چند روزي در دهکده گشت و گزار کردم. با اينکه مدت طولاني نميشد که دهکده را ترک کرده بودم و لي چشمه ساران، دريا و جويبار ان با آن اب زلال و گواراي ان که يک گيلاس ان دل انسان را تازه مينمود، چه نعمت خدادادي بود. ادم از نوشيدن آن چشمه و در يا لذت ميبرد. من خود را در بين مردم ده بيگانه و مسافر احساس ميکردم، مدت کوتاهي را به مشکل سپري کردم. نميدانم از روي حسادت بود ويا او دورزادهگي. به هر حال فضاي دهکده و هواي انرا به مشکل تنفس ميکردم. بايک عالم يأس و نا اميدي، دوباره با خاطرة نه چندان خوشي، ميخواستم سوار بس شده، طرف کابل رهسپار گردم. نزديکهاي شام بود که با چهار و پنج جوان عصباني و غضبناک نزديک منزل موقر کاکايم رو برو شدم. يکي از اين نو جوان ها که تنه و توشه ووضع بر افروخته داشت، کدام کسي از ادرس من براي انها حرف هاي تحريک آميز زده و انها را بر عليه من ـ که از قضيه کوچکترين اطلاعي نداشتم. فرستاده است. همچنان ـ گروپ ديگري را به طرفداري از من و جلوگير از بر خورد، جوانان عصبي به صحنه گسيل کرده است. در حاليکه من قبل ازين واقعه کوچک دريافته بودم که کسي به من در ده خوش امديد نگفته اند.در همان دم کاکايم به محل حادثه رسيد، با چنان قهرو هيبت رسيد که هردو گروپ از محل واقعه به مجرديدن کاکايم، فراررا بر قرارترجيح داده از انجا گريختند.
ازمنطقه اباي هجرت کردن وساکن شدن در يک محل ديگر علل گونه گوني دارد. عامل عمده کمبودي زمين مزروعي و يورش بردن رمه هاي بزرگ کوچي ها به علفچر هاي مردم ده و عميق شدن جنگ و خصومت بين دو طرف، بالا رفتن و ازدياد تعداد نفوس به طور طبيعي. و ده ها علل ديگر، با کوچکترين اعتراض در گيري مسلحانه شروع ميشود. طور مثال پدر کلانم مالک بيست جريب زمين مزروعي بود. اسم وي سيداحمد بود. روزگار متوسط داشت. داراي چهار پسربود. وقتي سنش از هشتاد سالگي گذشت. زمين هايش را بالاي چهار پسرش، طور مساوي هريک پنج جريب تقسيم کرد. در گيرو دار توزيع زمين يکي ازپسران مجردش، جان به حق تسليم کرد. چشم از جهان پوشيد. پدر کلانم تقسيم او را جهت تضمين زندگي اينده خويش حفظ کرد. در حاليکه هرسه پسرش ازين اقدام رضايت کامل نداشتند. پدر کلانم با وجوديکه بي سواد بود، ولي ادم عاقل و صبوري بود. ازمن خيلي خوش مييايد. زيرا من مکتب دهاتي سه صنفه را خوانده بودم. يک کمي سواد داشتم. دولت پادشاهي مهريان شده بود. بنابران در مناطق هزاره نشين اجازه تاسيس مکتب دهاتي سه صنف را داده بود.اين کار تحول بزربگي در اوضاع سياسي و اجتماعي کشوربود. هر چه با خود ميانديشيدم، علت ان را درک کرده نمي توانستم. تحولات در حال انجام بود، يک بدنه بزرگ مردم تاحال از نعمت سواد و تعليم و تربيه محروم و به کلي دور نگهداشته شده بود. چيزهاي در حال وقوع بود که حدس و پيشبني ان براي من خيلي دشوار بود. معلومدار بود که کساني سيستم را تکان داده است.هرچه است تغييراتي عمده اي در راه است و دگرگوني در حال وقوع است. رعيتي که شخصيت درجه دوم و محروم، تمام بي عدالتي در حق اوانجام ميشود. تساوي حقوق، برادري و برابري، انواع تبعيض و بي عدالتي در حقش روا داشته، يکدم چون سيم خار داري از سر راه شان بر داشتته ميشود هنوز ابشخور آن معلوم نيست زيرا کسي در اين باره چيزي نميداند. کار بزرگي در حال تکوين است. تا اشکار نشود، درباره ان بااطمينان صحبت شده نميتواند. مژده باورنکردني و پيام اسماني است. بوي خوش و معطر ان مشام را نوازش ميکند. گويي صور اسرافيل د ميده است. نافه خوش ان همه چيز را دگرگون ساخته است.
داستان دهکده من….دشواريهاي فراوانش احاطه کرده است . هيچکس در پي رفع ان نيست. روز به روز مشکلات ديگري بالاي ان انبار ميشود. دره دهکده مرا شاخه دو کوه بزرگ گرفته است. در اين دره پهناور کوه چهار اطراف ان چراه گاه و يا علفچر مواشي و حيوانات خانکي مردم موسم بهار وقتي از راه ميرسد، کوه و صحرا رنگ و رخي ديگر بخود ميگيرد. علف هنوز سبز نشده و جوانه نزده است، نو چهره کوه و دشت در حال دگرگوني است و اميد در دل شگوفه نکرده که کوچي ها با گله بز هاو گوسفندان که تعداد ان به صدها گله مير سد از چهار اطراف دهکده چون سيل غرش کنان پيدا ميشود. چوپانان همه مسلح، در حقيقت براي چورو و چپاول کوهستان دهکده من حمله کرده اند.. بعد از چند هفته گويي علفچر کوه سرسبز ما با خاک يک سان شده است. جنجال و کشمکش مردم اهالي را ناتوان، خسته و رنجور و مجروح ساخته، از يک طرف مردم ششماه سال را بدون کدام کارو بار ميگذرانند، ششماه بخاطر برفباري زياد راه بند شده همه در منزل شان روز وشب را سپري ميکنند. سرکها که پوشيده از برف ضخيم است و شوربختانه اين برف ششماه دوام دارد، مردم ميترسند که يکروز زير خروار برف هاي ضخيم دهکده مدفون گردند. تمام ارزو ها با خاک يکسان شود. اين وضعيت موجب شد که مهاجرت را ترجيح بدهم نسبت به جور و اذيت کشيدن. کلان هاي ما به خاطر حاکم بودن فقرو ناداري و فشار و تبعيض براي تغيير شرايط بهتر زندگي کوچکترين کاري مثبتي به نفع مردم و خود شان انجام داده نتوانستند. ماهم که از دامن فقر برخاسته بوديم ـ کاري را پيش برده نتوانستيم. از يادم رفت، بايد بگوبم، دو گروپ جواناني که بر عليه من و برخي به طرفداري من در غيابت من شديد ا بر خورد نموده و دوسه نفر را زخمي نموده بود، مگر هنوز براي عرض وداد به حکومتي کسي نرفته بود. و قتي ريش سفيدان علل را جستجو کردند، من را بري ذمه ساختند.
جوانان را اشوب طلب قلمداد کرده تذکر دادند که اين مر تبه از سر تقصير انها ميگذرند، در مرتبه دوم انها رابه حکومت معرفي خواهد کرد.تا بجزاي عملش برسند، فردايش با قلب مجروح، دهکده را ترک کرده بسوي شهر رفتم.
هنوزهم در شهر بلديت کافي پيدا نکرده بودم، از يک موضوع نهايت ناراحت و اندوهگين ميشدم، همه مردم خورد و کلان به اندک گپ فو را سوگند ميخوردند.چند پديده ذهنيت مرا بخود مشغول ساخته بود: اگر راستگو و راست کار هستند، دران صورت به سوگند خوردن چه ضرورت است. اگر به ناحق به خاطر تقويت دروغ خود سوگند ميخورند، اين امر بذات خود گناه بزرگ به حساب ميرود. اين کار صداقت انسان را متزلزل ميسازد. انسان بدون تعهد و بدون راستي، از ارزش و جوهر انسانيت اوکاسته ميشود. به همان پيمانه اهميت شخصيت خود را از دست خواهد داد. هيچکس از من در دهکده نپرسيد، از کجا امده اي، چرا به اين زودي مي خواهي بروي؟ آنقدر بي مهري و کم لطفي با شندگان دهکده اي من به مغزم فشار وارد کرده بود که ميخواستم پرخاشگرانه، چيغ بزنم وفرياد مملو از نفرت و خشم خود را با آن انديشه هاي که من به دنبال آن امده بودم سرسازگاري با هيچ پديده اي که بتوان با آن خود را مشغول ساخت و دردي که از کم لطفي در تنه و بدن انسان رخنه کرد و انسان را بسوي نابودي مي کشاند. چندين سال بعد دهکده من يک محل متروک ميشود. سيستمي که پيش گرفته شده هرچه زودتر ضرورت خود رابعد از چندي بکلي از دست خواهد داد. يک روز بالاي مردم يک جزيره متروک و با تلاقي مبدل خواهند کرد. ستم روا مداريد. با دل غمين و اندوهگين دهکده من را ترک کردم. با باشندگان ان دهکده پدرود گفته به عقب خود نگريستم، گرد و خاکباد الوده بسوي شهرکابل بس پيش ميتاخت. شامگاهان حسب معمول کوتل خيرخانه را عبور کردم. يکبار ديگر چراغان شهر کابل را تماشا کردم. غم و غصة با خود اورده بودم، از من يخ زد، زدود. روان من چنان مجروح شده بود که به اين زودي التيام نخواهد پذيرفت. به ويژه قلب بخون نشسته ام که خون در رگ رگ آن يخ زده بود، جريان خون جانم به اهسته کارميکرد. حتي دوستان من گاهي گا هي باريشخندي، قلب مجروع مرا به درد مياوردند. با کنايه و ريشخندي مرا مسخره مينمودند. خوني که در بدن من مي جوشيد، تمام بدن مرا داغ ميکرد.
من اين يادداشت ها را چنان با احساس قوي که بتواند با همبستگي محکم بر زادگاهم دوستي و برادري دوياره ايجاد کند ، به ديگران ثابت سازيم که ما قادر هستيم پايه هاي محکم و متين دوستي ومحبت را دوباره ابياري
کنيم و به درخت تناور وقوي مبدل بسازيم.
در دفاتر دولتي اگر بنابر ضرورت مراجعه کنيم. غير اصولي و غير انساني باما پيشامدکند، دربرابر ان ايستاده کنيم. هرچه مساعي بخرچ ميداديم، جامه عمل بخود نمي پوشيد. ولي دست از کوشش نمي کشيديم. بالاخره موفق شديم يک تيم از جواناني که تواناي و خردمندي و شايسته گي شان به همه معلوم بودند، بعد ازينکه به شغل دولتي دست پيدا کرديم و مطبوعات و ميديا، موقعيت اجتماعي و سياسي استحکام يافت. نام من در روزنامه ها و نشرات درج گرديد. شناخت کامل از شرايط پيدا کرديم، در چهاراطراف شهر هرگونه مشکل، بدون پرداخت پول انجام ميپذيرفت . اين موفقيت بزرگ در قشر کوچک ما بود.
درين داستان ميخواستم پرده از دو مشکل اجتماعي در روستا ها و قراهابه حيث معضل بغرنج اجتماعي وجود دارد روشني بياندازم،يکي مناسبات پيچيده زمين و زمينداري و دگر ششماه بيکاري در موسم زمستان طولاني بخاطر اب و هواي نامناسب و راه حل ان حرفهاي ان مسايل بود که با درايت و پلان مناسب ميتوان به مردم خدمت کردو از فقر و ناداري کاست، راه ها و طريقي را جستجو کرد، دردهکده ها ترويج درخنان ميوه وايجاد و خلق کارهاي تجارت تا يک اندازه در بين مردم نيز رايج باشد.به اميد ان روز طلايي براي دهکده هاي که هيچکس به نفع ان حتي لحظ اي نيانديشيد. به هرکاري که همت بسته گردد
اگر خاري بود گلدسته گردد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *