استاد باختری مردی از تبار فرزانه گان نستوه

Picture009

بقلم سلطان علی شنبلی

استاد باختری
مردی از تبار
فرزانه گان نستوه

استاد واصف باختری، شخصیت سترک و چند بُعدی یکی از ان جمله نخبه گان بی نظیر معاصرسر زمین مرد خیز ما است که در قرون گذشته کمترمیتوان نظیرش را در ورق پارۀ ها سراغ کرد. با جناب استاد که یکی از نگین رخشنده تاج الماس ادبیات و فرهنگ افغانستان به حساب میرود. در دهه سالهای چهل خورشیدی معرفت حاصل کردم. آن گاهی که از برکت دموکراسی،سند نیم بند آزادی محدود و نشریه های چپی زیادی چشم و گوش توده های مردم را با مطالب و محتوی رنگین روشن ساخته بود، اخبار گوناگون که برای نخستین بار، مردم تشنه کام افغانستان را به بلعیدن مقالات تازه و واژه های نو که همراه با ادبیات و فرهنگ نوین سیاسی ، چهره و لحن متفاوت داشت در بازار عرضه میگردید. به دست همه دیده میشد. یکنوع سیاست زده گی که زاده همان آزادی بیان بود. نیروی های بزرگ مردم با هر نوع اعتراض به خیابان میریختند. صدای زنده باد ومرده باد به هر کوی و برزن طنین انداز بود و همه سو می پیچید. شعار دادن بر ضد احزاب، خط مشی، ایدئولوژی های، چه چپ و چه راست، یک امر ساده بود.
من تازه با پدر خود به کابل امده بودم. آنگاهی که مردم را میدیدم، شعارهای رنگارنگ چون سیلی بر روی مخاطب سرازیر میشد، و با اواز بلند شعار ها تکرار میشد، برای من چه قدر لذت بخش بود. درک و فهم من از اصطلاحات و واژه های سیاسی که قبلا نشنیده بودم خیلی دشوار بود. کلماتی که به مزاق من برابر بود و مورد پسند من واقع میشد بار بار به زبانم تکرار میکردم. و اازین کار لذت میبردم. با انانی که با شهامت و دلیری با نوای بلند زنده باد و مرده باد گفته سعی میکردم در صف مظاهره چیان قرار بگیرم. بدبختانه از گرسنگی در عذاب بودم. ساعت ظهر را نشان میداد. در جیبم یک افغانی بود و لی من از ا ن واقف نبودم. بار اول بود که افکارم را متمرکز کردم که غم نان را باید خورد و سپس دنبال کار های کلان رفت.
فورا رفته یک نان داغ خریدم و چک زده دنبال کار و غریبی هم رفتم.از یک طرف مشتاق تماشای نظاهرات بودم و از سوی هم یک شانزده پولی ذخیره در جیب نداشتم. اما مردم خواه مخواه صاحب پول و پیسه بودند. از همه گذشته از مظاهره چیان خوشم میاید که در باره حق و حقوق، عدالت و برابری من هم صحبت میکردند. نه تنها من در ان جمع راغب بودم کسانی است که در باره اعاده حقوق من هم میاندیشند. من که درحسرت یک لقمه نان تمام روز در تک و دو هستم، آنانیکه سحرگاه با حضور هزاران نفر در یک تپه خورد، ایستاده شده ازسر صبح تا هنگام شب، ان سر دنیا را گز و پل میکنند. معلوم میشودکه شکمش سیرو طبعش چاق است. بساعت همسایه خود نگاه کردم ساعت 12 ظهر بود، یک افغانی در کنج جیب خود.ذخیره نداشتم، تا یک نان خشک میخریدم . خوب احساس میکردم که گرسنگی یعنی چی؟ مظاهره چیان، مرا نمی شناسند و لی با صداقت از حق و حقوق چپاول شده من سر سختانه و فداکارانه و با اواز بلند دیگران را به شعار دادن ترغیب میکردند.در همین گیرو دار مردی مرا بسوی خود میخواند.وقتی به او نزدک شدم بوجی برنجی را به من نشان داد تا در مقابل مزد پنج افغانی به منزلش ببرم . باوجود بیرو بار و سرو صدا از پیاده رو، با مالک برنج روان بودم که صدای فیر ماشیندار همه را سراسیمه ساخت، مظاهره چیان بیشتر از دیگران ترسیده بودند . در همین لحظه یک مرمی، دیکرفیرشد به صاحب برنج سطحی اثابت کرد.مرد به زمین غلتید ، مه از ترس برنج را مانده فرار را بر قرار ترجیح دادم .بعد ازانکه صدای فیر قطع شد. دوباره محل سابقه امدم دیدم که بوجی برنج همانطور دست نخورده به جای خود است.. فورا برنج را گرفته، به جستجوی صاحبش برامدم..وقتی ازخم و پیچ کوچه عبور کردم متوجه شدم که صاحب برنج مثل دیوانه به هرطرف نظر میاندازد تا مرا پیدا کند. وقتی پرسان کردم کی رامیپالید؟ طرف من نظر انداخت، نا باورانه پرسید: نی که خودت هستید؟
بعد از دوساعت تجسس در حالیکه از پیدا کردنش نومید میشد. سرگردان و وار خطا به هر طرف جستجو میکرد. وقتی که مرا با برنج یکجا دید، چنان خوشحال و ذوق زده شده بود که حد و حدود نداشت.. برنج را بخانه اوبردم.اونزد فامیلش چنان توصیف ،ازرشادت ودلیری من به عمل
اورد که دهان همه بازماند.اواین راهم گفت که در گرما کرم مظاهره چگونه مرمی پولیس به پای او اثابت کرده و من بوجی برنج را رها کرده و جان خود را ازمعرکه که خطرمرک وجود داشت نجات دادم و بعد ازانکه اوضاع به حالت اولی برگشت. بوجی برنج رابه منزل شما اوردم.
من که در روستا زندگی کرده ام، و بدانجا چشم به دنیا باز کرده ام.و سر انجام و درانجا کلان شده پرورش یا فته ام جغرافیای آن عبارت از یک درۀ سرسبز بوده و دهکده چندان بزرگی نیست. شما از داستان اموزش و پرورش وبا سواد شدنم ، چندین بار مطالعه کرده اید.
درباره زندگی نوجوانی ام نقش شخصیت بارز و بزرگمنش وسالاار انسان ها نمیتوان باذکر چند کلمه کوتاه حق خوبی های او را، صفات و نیکی های او را ادا کرد..و با بخشیدن کتابخانه کوچکش برای من، در واقع سرنوشت مرا رقم زد. به بزرگواری و سخاوت مندی او سر تعظیم باید خم کرد. دران روز گاری که ادمی و ادمیت به یک توت نمیارزید،
چنین یک حرکت جوانمردانه، در پیشگاه اشخاص خردمند و با وقار از حرمت سترگی برخو دار خواهد بود.کتاب ها را در یک لست درج کردم که تعداد انها به 110 جلد میرسید.یک بخش ارزوهای همیشگی من از دست فرشته اسمانی بر اورد شد. این شخص که پسان ها در یک حادثه غمبارترافیکی جان به جهان افرین داد، زمین و زمان در سوک اواز دیده خون عوض سرشک باریدند. ازهمه بیشترضربه سنکین در فرق من پدید امد.
نام او نوراحمد بود و«َشیرزاده» تخلص میکرد. من در برابر بزرگ منشی او با مشکلی زیادی صحبت میکردم. حتی هنگامی صحیت کردن درشقیقه هایم دانه های عرق را احساس می نمودم.
از موضوع یک کمی دور رفتم.در مدت چهاروپنجسالی که اوایل بودو باش من در کابل بود، با سختی و مشقت فراوان سپری گشت. تجارب و پحتگی من ارتقا پیدا کرد.
استادباختری را بااشعارنغز وچون خنجر تیز و برنده در نشرات چپی بیشتر بازتاب مییافت. استعارات و تعبیرات قدیمی و کلاسیک رنگ اشعار
او را نمود دیگرمی بخشید. سوز و سازی که در لا بلا ی اشعار او
نهفته است. چون تاثیر نشه آوری انسان را مست و لایعقل می ساخت.و.
در نو ع خود بی نظیر بود. غامض، پیچیده گی و کلمات دشوار ذهن مرا
به خود مشغول نگاه میداشت.. هربار که به مطالعه یک کتاب مشغول میشدم، خود را درمانده و ناچاراحساس میکردم.سپس ساعت هادر یک محل می نشستم و ان لغات را بار بارتکرار میکردم و به ذهن خود می سپردم. در وقت تکرار کردن باز هم برخی لغات مغشوش به نظرم میامد وقتی رهنمای ورزیده با خود نداشته باشید، تا شما را به صورت واضح کمک کند، در غیر ان چگونه قادر خواهید شد، با سواد ضعیف و بادانش ناقص ولی بلندپروازانه،با سرعت لنک و لنگان چگونه به محل موعود صعود، خواهی کرد. پیش ازین از نبودن فرهنگ جور بسیار کشیده ام. تا از برکت دوست فرشته صفتم به بهترین گنجینه عظیم لغات دسترسی پیدا کنم .چقدرتپیده ام تاتوانسته ام طرز استفاده ان را بیا موزم. و در پرتو آن بتوانم طرز تلفظ صحیح لغات را بیاموزم. وقتا مکتب را اکادمیک نخوانده باشی،تنها با سواد نیم بند، میتتوان راه هزار ساله را بیک شب پیمود.
به خاطراستحکام پایه های دوستی و رفاقت، اشنای بیشتر که به یک برخورد خارق العاذه شباهت داشت.، دوستم، شبی با پدرم سرصفره نان خوری
دراماتیک باهم معر فت حاصل کردند. پدرم در حالیکه سرشک از دیدگانش مروارید وار به گونه چروکیده اش و سپس به لبا س او فرو میریخت.و با تبسم از وی سپاس گزاری میکرد واز مساعدتی که با پسرش به عمل آورده بار بار از و به قدر دانی یاد اوری کرد. دوستم از صفای نیت پدرم و بر خورد ی که سرنوشت مرا دگرگون کرد و تا حتی که سر وکارم به مهاجرت به کانادا کشید. در مدتی که پدرم در کابل بود دوست بزگوارم « نوراحمد»به من تو صیه میکرد که نگذارم ، پدرم ملول و خسته شود و باید او رابه جاهای دیدنی ومحلات تفریحگاه ها از جمله درۀ سرسبزو گلزار پغمان ببرم. برای نخستین بار وقتی پغمان را با موج گلهای رنگارنگ و دریای بااب زلال ویخ کونه اش را از نزدیک تماشا و نگاه می کرد، از خوشی وشعف به جامه اش نمی گنجید.حیرت زده به چهار سو سیل میکرد.اب پغمان را با اب شنبل مقایسه میکرد. به
گفته پدرم، آن روز کو تاه ترین روز زنده گی او بوده است. من هیچ نفهمیدم که روز با چه سرعتی گذشت.
با دوست ناازنین کابلی ام برای اولین بار ملاقات نمودم، مردی بود با قامت بلند، پیشانی باز، خنده رو، مژگان پر پشت سیاه شخص مهربان و با عطوفت. دارای تحصیلات عالی ازامریکا، در رشته اقتصاد. بچه های که مرا با خشونت اذیت میکردند. مورد توبیخ و شماتت و تهدید قرار میگرفت. بخت بد وسرنوشت دام دیگری سر راه او پهن کرده بود. در یک روز بهاری که با دوستش موتر سیکل سوار از پغمان بر می گشتند.در مسیرراه در یک حادثه ترافیکی غمبارجان را به جهان آفرین داد. از هم بیشتر نبود او بالای روحیه من تاثیر منفی بجا گذاشت. بهترین پشتیان زندگی من بود، کمک های مادی و معنوی او مرا سر پای ایستاد کرد.بعد ها استاد واصف باختری را که در اتحادیه نویسندگان به حیث مسوول کمیسیون شعر کار می کرد، من نیز دران اداره مصروف کار بودم، ملاقات مینمود م. همچنان استاد باختری ر.ا که درجمع هیأت تحریر مجله «حجت» کار میکرد، از نزدیک می دیدم. چون دران مجله من به حیث مهتمم خدمت مینمودم. درباره مجله حجت همین قدر یاد اوری میکنم که درمجله ادبی و فرهنگی حجت که وابسته کانون فرهنگی حکیم ناصرخسرو بلخی ، بزرگترین اندیشمندان ، دانشمندان وشعرای معاصر عضویت هیات تحریر را به دوش داشند.. با تاسف فراوان همانطوری درجامعه ما معمول است. تا حضور فزیکی نداشته باشی و هر قدر تک و دو کرده باشی، جاییرا نمیگیرد. در راپوریکه در باره کارکرد مجله حجت ناجوان مردانه اسمی از من نبرده اند.. اسم مرا خط زده تمام خدمات ادبی و فرهنگی مرا نادیده گرفته.. که اینگونه بر خورد در حقیقت به یک شخصیکه صادقانه زحمت کشیده و برای شگوفایی ادب و فرهنک دربد ترین شرایط جنگی و راکت باران های کابل کار کرده باشد و مورد بی مهری و کم لطفی قرار گیرد، واقعا جایی اندوه و تاثر فراوان است. به هر صورت.
در بخش بعدی سعی خواهم نمود تا بیشتر در باره کارکرد استاد مسلم و نخبه روزگار قلم فرسایی نمایم.
پارجه شعری ازاستاد که با اوضاع فعلی همخوانی دارد
عقاب از اوج‌ها…
چنین گفتند در افسانه‌های باستان، افسانه‌آرایان
که بابل، این ابرشهر – این سپیدار کهن در جنگل تاریخ-
چو شد بر سرزمین‌های دگر چیره
گل آزرم بر شاخ روان پژمرد سالاران بابل را
و هر یک خویشتن را ایزدی پنداشت
غرور شهروندان نیز از آیین سالاران فزونی یافت
خدا شد خشمگین زین نابکاری‌ها
سزایی داد ایشان را شگفتی‌زا
که از آن پس ندانستند
زبان یک‌دگر آنان
یکی را گر درودی گرم بر لب بود
به‌گوش دیگران دشنام می‌آمد
به بابل‌شهر زان پس ابر کین گسترده‌دامان بود
زبان‌ها در دهان‌ها چون زبان گرزه‌ماران بود
روان‌ها زهر خشم و کینه را آگنده انبان بود
جبین‌ها سوی هم از کینه آژنگین
سرود مهر خاموش و خروش خشم آهنگین
دگر در باغ دل‌ها جز گیاه هرزۀ نفرین نمی‌رویید
سخن از چنگ و دندان بود و هر واژه به‌زهر آلوده پیکان بود
کنون‌ای هم‌نوردان – هم‌نوردان به شاخ کینه‌ها پیچیده پیچک‌وار-
مگر ما نیستیم آن بابلی سرگشته‌گان کز خشم و کین ناروا
– این میوه‌های تلخ نخل خامی پندار –
ستیزاییم با هم چون زبان‌هم نمی‌دانیم
چه نادان هم‌سرایانیم!
روان‌ها – شیشه‌هایی از شرنگ رنج آگنده-
سخن‌ها – سبزه‌هایی خاک‌سود از سردی پاییز-
و دل‌ها چون تهی گهواره‌های کودک امید
چو چاووشان جادو، روی بر شب، پشت بر خورشید
به کاجستان ما گر آتش افگندند
به پادآوای فریاد گیاهان گر غریو بادهای هرزه‌خوان برخاست
سترون نیست خاک اینجاودانی چشمۀ زایا
نخواهد بود این زنگار بر آیینه‌ها پایا
اگر در باغ دل‌ها جز گیاه هرزۀ نفرین نمی‌روید
مپندارید این فرجام رویش‌هاست
که هر فرجام آغاز است و ره تا بی‌کران باز است
اگر رهوار از ره خستۀ پندار جز بی‌راه، جز تک‌راه، راهی را نمی‌پوید
چرا آیینۀ اندوه باید بود
غریوا رود باید شد
شکیبا کوه باید بود
زبونی تک‌درخت ناتوان را باد
غرور بارور را جنگل انبوه باید بود
عقاب از اوج‌ها فریاد می‌دارد
افق‌ها ناکرانمندست
ز باروی سیاه شهر شب پرواز باید کرد
مباد اهریمن شب‌های سنگین‌پا
درفش خویش را بر واپسین سنگر بر افرازد
مباد این مرغ آتش‌بال زرین‌گام
که دارد لحظه‌های زنده‌گانی نام
ز لرزان شاخۀ عمر سپنج ما کند پرواز
مبادا چون گل خشکیده بگذارند ما را در میان برگ‌های دفتر تاریخ
مبادا بر فروزان آتشی کز هیمۀ پاک روان ما بود روشن
فتد خاکس‌تر تاریخ
که گر خاموش شد این تابناک آتش
نباشد واژۀ امید را آرش
شبستان گسستن را اگر از چلچراغ باز پیوستن فروغی بود
ز خون خویشتن – این شبنم برگ گل هستی
نگین سرخ بنشا نیم بر انگشتر تاریخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *